ای کاش میتوانستند (شاملو)

 

با چَشم ها ز حیرت این صبح نا بجای خشکیده بر دریچه خورشید چارطاق بر تارُک سپیده این روز پا بزای دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب فریاد برکشیدم اینک چراغ معجزه ، مردم تشخیص نیم شب را از فجر در چشم های کور دلیتان سویی بجای مانده است آنقدر تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب ، در آسمان شب پرواز آفتاب را . با گوشهای ناشنوایتان این ترپه بشنوید در نیم پرده شب آواز آفتاب را...

 دیدیم  گفتند خلق نیمی پرواز روشنش را . آری نیمی به شادی از دل فریاد برکشیدن با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را باری من با دهان حیرت گفتم ای یاوه ، یاوه ، یاوه خلایق مستید و منگ یا به تظاهر تزویر میکنید ازشب هنوز مانده دو دانگی ، ور طائبید و پاک ومسلمان نماز را از چاوشان نیامده بانگی . هر گاوگند چاله دهانی آتشفشان روشن خشمی شد این غول بین که روشنی آفتاب را  از ما دلیل می طلبد طوفان خنده ها ، خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شمماته دار خویش بیچاره خلق را متقائد کند که شب از نیمه نیز برنگذشته است طوفان خنده ها .

 من درد در رگانم ، حسرت در استخوانم ، چیزی نظیر آتش در جانم پیچید سرتاسر وجود مرا گویی چیزی درهم فشرد تا قطره ای به تفتگی خورشید چوشید از دو چشمم ، از تلخی تمامی دریاها در اشک نا توانی خود ساغری زدم .

آنان به آفتاب شیفته بودند زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود ، احساس واقعیتشان بود با نور و گرمیش مفهومی بی ریای رفاقت بود ، با تابناکیش مفهوم بی فریب صداقت بود .

ای کاش می توانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند در دردها و شادی هاشان  حتی با نان خشکشان و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاوردند .

 

احمد شاملو

 

/ 7 نظر / 11 بازدید
قصه گو

کلمه ی کاردها در آخر مطلبت اشتباهی کادرها تایپ شده لطفاً درستش کن

احمد هستم یه گلابی

راستی یه سوال شاملو مرد بود یا ...